خودم می مانم و خودم
حال و حوصله کسی و چیزی را ندارم حتی خودم
این روزها در آستانه سی و یک سالگی به این باور رسیده ام که انسان موفقی نیستم و نخواهم شد
این روزها دلم میخواهد کس دیگری باشم
برای این پرنده های خشمگین اون موقع که من خوب نشونه گیری نمیکنم و پَراشون میریزه زمین.
چشاشون گرد میشه . اون موقع که به کشتنشون میدم و اونا به هدفشون برای کشتن اون خوک های لعنتی سبز نمی رسن.
از ریختن پرهاشون روی زمین عذاب وجدان میگیرم .
عصبانی میشم و بازی رو می بندم.
دلم براشون میسوزه که کارد به استخونشون رسیده و به حرکت انتحاری دست زدند.
می فهمم
حرکت انحاری رو
کارد و استخوان رو خوب می فهمم
دلم خیلی براشون می سوزه وقتی پٍٍَر پَر می شن
با اینجاش که میرسه فک میکنم
خیلی فک می کنم
هی میزنم از اول و باز فک میکنم
به دستبند مروارید دختره تو کلیپ
به گوشواره مرواریدش
به اون لحظه ای که دست می کشه رو بازوی خودش یه جوری با خودش هم دردی می کنه
به اونجاهاش که خودش رو نوازش میده
به غم ته چشاش
دیواراش کاغذ دیواری نارنجی داره
هی شونه های خودشو نوازش میده
کاش پیش دختره بودم و بغلش میکردم. دستامو می ذاشتم رو شونه هاش . بازوهاشو فشار میدادم. یه جوری که یه لحظه، فقط یه لحظه ، ته دلش قرص شه
باید به دوستی که قبلا دوست بوده و الان دشمن خونیه زنگ زد . اون رو بخشید و .... .
من مخالف این استدلال هستم. معنی نداره کسی که بد کرده ببخشی.
اصلا ببخشی که چی بشه. دوباره کاری کنه که ناراحت بشی. دو باره تو سالهای بعد باعث شه فکرکنی کجا اشتباه کردی که اون تونست اینجوری به تو خیانت کنه.
اصلا سال نو مال بخشیدن نیست.
اصلا و ابدا.
اصلا مال بیرون آوردن آت و آشغال های زندگی ات از ته صندوق نیست.
سال نو مالٍ چیزای نوست.
رفاقت های تازه.
نگاه نو کردن به همه چی.
به دوستی ها.
به آدم های زندگی ات.
مال رابطه هاییه که همیشه بوی تازگی میدن. با اینکه خیلی کهنه به نظر میان.
خیلی کهنه
سال نو به همه مبارک